تبليغاتX
عاشقانه می پرستمت



همیشه یکی هست / که جا های خالی را پر کند مثل مدادی که برداری / وخانه های این جدول را سیاه کنی همیشه یکی هست / که بیاید / کنار تو بنشیند روی همان صندلی توی همان پارک زیر همان درخت کنار همان حوض تمام تکرار مرا / در امتداد دستانت نگاه کن/ همان دستانی که اهسته تر از بوی گل با تو سخن می گویم آرام تر از عطر شبنم و برگ به بوی تو آویخته ام امشب تنهائی ام را اه گل ناز گل ناز.... چقدر از تماشای تو خالی بوده ام چقدر از تمنای تو سرشار باغ بی نام و نشانی بودم رها شده در فراموشی و خاموشی ، به نوازش سر انگشت تو برخاستم از خواب....... آه ، گل ناز........
+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 23:33  توسط مهدی دهقان  | 



 

آسمان را که می نگرم عطر خیالت مجالم نمیدهد

دوباره از نو بازمیگردم به سر سطر

آنجا که نام زیبای تو نگاشته شده است

آنجا که نام من آغاز میشود

آن لحظه که عشق می روید و من در هوایش نفس میکشم

فانوس ستاره ها را خاموش میکنم و چهره ی مهتاب را در پشت ابرها پنهان میکنم

تا دستانم در دست های گرم تو جای دارد چشم هایم را بر روی هر آنچه دیدنیست میبندم

 تصنیف عشق را برایت زمزمه میکنم

تا غروب ستاره ها کنارم بمان و بدان که عاشقانه دوستت دارم..!

 

منو تا ساحل چشمای ترم حوصله کن
دستاتو پلی واسه خلوت این فاصله کن
نفسم در نمی آد ماهُ از آسمون بکن
بذار این روزنه راهی شه واسه عبور من

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 15:17  توسط مهدی دهقان  | 



 

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود

تو در کنار من بشینی؟...... محال بود

هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود

چشمان مهربان تو پاک و زلال بود

پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری

با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود

نشنید لحن عاشق من را نگاه تو

پرواز چشم های تو محتاج بال بود

سیب درخت بی ثمر آرزوی من

یک عمر مانده بود ولی کال کال بود

گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت

گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود

یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود

سهم من از عبور تو رنج و ملال بود

چیزی شبیه جام بلور دلی غریب

حالا شکست وای صدای وصال بود

شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد

اما نه با خیال تو بودم حلال بود

************

************

من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني،
در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي
عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي
کوچک، برايش يک خاطره باشد.
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن
دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است.
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد
از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد.
همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟ آيا او بيشتر از
من براي تو گريسته است؟؟  نه... هرگز...هرگز
ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي...
مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود.
روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين
من و تو،...
هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را شکسته بودم
کاش به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 16:45  توسط مهدی دهقان  | 



 

حتما باید عاشق باشی تا :

                       باران نابهنگام تابستانی

                                نیمه شب تو را بدون چتر و بارانی

                                                      از خانه بیرون بکشد ... !

 

چند ساعتی می شود که زیر باران نشسته ام ،

               تا شاید اندکی از تـنهایـیـم را بشوید و با خود ببرد ...

                                                     ولی انگار که بی فایـده است !

تنهایی در خود باران است ،

                      و در تمام آوازهایی که زیر لب زمزمه می کنم،

                                                      به یاد تو ، رفـتـه دیـــــــر و دور ...

 گویی راست می گفت سهراب :

                              " عــشـق را زیر باران باید جست... ! "

 و چه زیبا خواهد بود : بارانهای پاییز امسال در کـنـار تو...!

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 10:25  توسط مهدی دهقان  | 



این دفتر پاره پاره خیال هم نتوانست خاطرات در هم مرا در دل خود جای دهد، چه جور و جفایی که به خورشید خط خورده روا نکردند. این اندوه های بی ترنم از پی یکدیگر گذشتند.

 

این بار زیر باران می نویسم. قطرات باران ها شورهای بی کسی را پاک می کند. راه های رفته را بر نمی گردم و در واپسین سالهای رنگ و رو بافته جوانی ام به راهم ادامه می دهم.

 

هر صبحگاه که خورشید پرده سیاه شب را کنار می زند و بر تخت سپید آسمان تکیه می دهد، مشعل زرین امید در سیاهچال قلب من روشن می شود و با گرمای خود به تن سردم نوید دوباره زیستن می دهد.

 

من مدتهاست که لباس انتظار را بر تن کرده ام و دیگر درخت صبرم خشکیده است، پس بیا مرا زیر شاخ و برگ عدالت فرار بده و زیر باران دستهایم را به سوی خدا و آسمام می گیرم و من صدای ترنم باران را می شنوم و تو ای دوست ؛ گوش کن و از لابلای خش خش برگها صدایی مثل صدای آب یا صدای پای مهتاب را بشنو! و تو ای دوست بخوان با من سرودی برای زندگی، سرودی با نگاهی عاشقانه و سرود جاودان عشق.

 

  

                

                                                             

                                                     

                                                                           

بزرگترین افسوس آدمی، آن است که حس می کند میخواهد اما نمیتواند .......!

                              و به یاد می آورد زمانی را که می توانست اما ...... نخواست.

 

 

 

تو اون فرشته ای که وقتی در فصل بهار قدم میزنی برگ درختان انتظار پاییز را می شکند تا به جای پاهایت بوسه بزنند. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 17:31  توسط مهدی دهقان  | 



آسمان آبی نگاه تو ، دریایی از عشق است برای غنچه های پژمرده دلم و سرزمینی پر از آرامش برای مرغ مینای بیقرار دلم .

قصه تنهایی ام را در تاریکی شب با تو در میان می گذارم .

سکوتت در بی نهایت زمان ، داستان خستگیهایت را در امتداد جاده زندگی مرور می کند .

و سحر خوب این را می داند و با روشنایی چشمانت پیوندی دیرینه دارد .

عاشقانه بید را نگاه می کنی و می خندی و صدای خنده تو ، تلاطم امواج ذهنم را آرامش می بخشد .

و این زیباترین ترانه است برای من !

لابه لای نسترنهای باغ رویایم ، دستان گرمت را جستجو می کنم

و من امروز طلوع صداقت را در میان انبوه تاریکیها باور کردم و به غریبانه بودن اشکهایت در خزان سادگی ایمان آوردم .

همراه با موسیقی باد به حیاط می روم و از باغچه سبزی که دوست داشتی ، یک دسته گل رز میچینم و آن را در سبد پر از گل آرزوهایم می کارد و با عشقی نو ، آن را به تو هدیه می دهم و در زیر آسمان بارانی ، فریاد می زنم........

                                                               دوستت دارم

                                                                      و

                                                      عاشقانه می پرستمت! 

 

      

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 21:28  توسط مهدی دهقان  | 



صدای قدم هایت را می شنوم
صدای در را آرزو می کنم

صدای در را می شنوم
تو را آرزو می کنم
.

صدایت را می شنوم
.
دستت را آرزو می کنم
.


قلبم نمی زند.همه جا به طرز عجیبی سرد می شود
.
دیوارها دیوانه، پنجره ها مضطرب!

می دونستی تو دنیا همه چیزم تویی

 بهـت گفته بودم عشـق عـزیزم تویی

 بهـت گفتــه بودم میــــون ایـن آدمـــا

     اونـی که زندگیمـو به پاش می ریزم تویی 

ديگر نمي خواهم صداي ملامت رااز حنجره ي شقايق هاي وحشي بشنوم من تو را مي خواهم.من دست سبز تو را براي شکوفايي گل هاي وجودم مي خواهم بيا که اشکهايم بهانه ي تو را مي گيرند بيا که پريان احساسم پرواز را فراموش کرده اند بيا که حوريان اشکهايم قسم خورده اند که راه قدم هايت را نمناک کنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 18:46  توسط مهدی دهقان  |